گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 10 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 3 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره
پیوند عاشقانه ماپیوند عاشقانه ما، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره
زهرا خانومیزهرا خانومی، تا این لحظه: 2 سال و 20 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

مامان هستم متولد ۶۳. امیدوارم شاد سالم و صالح باشین

شجره نامه

امشب خيلي به گذشته فكر ميكردم . يه دفعه به فكرم رسيد كه تا آشنايان و فاميل از يادم نرفته يه شجره نامه كوچيك از افرادي كه يه جورايي هم خون هستيم را در يك مطلب بنويسم . از طرف مادري : پدربزرگ ( علي ) مادر بزرگم ( كنيز) رضا ( دايي بزرگم)- محمد حسن ( باباي همسري ) -كبري ( خاله بزرگم)- زهرا - طوبي (مادرم) - طاهره - طيبه و ابراهيم . فرزندان(نوه هاي مادر بزرگم) دايي رضا(مجيد -آزاده -علي - الهام - محمد - امير) دايي محمد حسن(رضا - مهري -مرتضي(همسري)-مرضيه) خاله كبري(فاطمه - زهرا-مريم-مليحه -سمانه-محمد-سيمين -مهران) خاله زهرا(رضا) مامان(فهيمه -صطفي-فاطمه) خاله طاهره(عاليه -احمد-علي) خاله طيبه(آرش - معصومه) دايي ابراهيم(فرزا...
28 آبان 1392

تولدت مبارك

امروز با خاله فاطمه و ماماني رفتيم خونه پسرعمه . آخه ني ني شون دنيا آمده بود . اسم ني ني هم فاطمه زهرا بود . تولد زیباترین هدیه خدا که مانند سروشی روح بخش به زندگی تان نور امید دمید را تبریک میگیم. قدمهای کوچکش برایتان پر از خیر و برکت باشد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * صمیمانه ترین شادباش مرا برای شکفتن نو گل زیبای زندگیتان از من پذیرا باشید آرزو داریم که این فرزندان عزیز زیر سایه‌ی پدر و مادرشان زند‌گی خوش و پُرباری داشته باشند * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ...
24 آبان 1392

عزاداري در محمودآباد

امروز از سركار كه اومدم ، همسري منو خونه مامان آورد و با مامان و فاطمه و علي آقا رفتيم محمودآباد . علي در مسير راه خوابيد . هشتم محرم روستاهاي اطراف هم براي زيارت مزاري كه واقع شده در روستاي ما و هم براي برگزاري مراسم عزاداري امام حسين به روستاي ما مي آيند . اين مراسم همه ساله برگزار ميشود .   امسال با بقيه سالها فرق مي كرد . پرچمي كه متبرك به حرم مطهر حضرت ابوالفضل بود نيز در مراسم ما بود .   ...
21 آبان 1392

هیئت

دیروز علی که از مهد اومد به من گفت : مامان هیهت ها (منظورش هیئت )حرکت کردن کی میریم هیهت؟ معلوم نیست کی بهش اینو گفته . من هم بهش قول دادم شب ببرمش هیئت . شب بعد نماز با هم سوار ماشین شدیم و به دنبال پیدا کردت هیئت . چند تا هیئت تو خیابونا دیدیم و علی هم با دیدن هر هیئت از ماشین پیاده می شد و زنجیر میزد . بعدش رفتیم خونه مامانی و دوباره بعد اونجا رفتیم هیئت محبان زهرا . نزدیک پرده نشستم تا علی بتونه سمت آقایون هم بره ( چون باباش نبود) همش می رفت اون ور و می اومد می گفت : مامان آقاهه لباسشو درآورده داره محکم سینه میزنه ... مامان آقاهه گریه میکنه ... بعدش رفتیم دنبال بابا مرتضی و رفتیم خونه . امروز هم شاید بریم محمودآباد مراسم عزای امام ...
21 آبان 1392

تولوپ تولوپ

امروز صبح که علی را برای رفتن به مهد آماده میکردم ، برای لحظه ای رفت روی سینه باباش سرشو گذاشت . وقتی ازاتاق آمدم بیرون که بقیه لباساشو تنش کنم با هیجان به من گفت : مامان بیا ببین اینجای بابا صدا میده : تولوپ تولوپ من که متوجه شدم منظورش چیه . بهش گفتم : شاید بابا ساعت شو قورت داده ؟؟؟گفت :آره مثل ساعت تیک تاک می کنه . بعدش بهش گفتم : مامان جونم همه ماها یه ساعت توی دلمون داریم که اسمش قلب هست .بعدش علی گفت آهان فامیلش ساعته !!!!!!!!!!!
21 آبان 1392